محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

508

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه بعضى را تكذيب كردند و بعضى را بكشتند و آخرين پيمبرانى كه خدا فرستاد زكريا و يحيى پسر زكريا و عيسى پسر مريم بودند كه همه از خاندان داود عليه السلام بودند و نسب يحيى چنين بود : يحيى پسر زكريا پسر ادى پسر مسلم پسر صدوق پسر نحشيان پسر داود پسر سليمان پسر مسلم پسر صديقه پسر برخيه پسر شفاطيه پسر فاحور پسر شلوم پسر يهفاشاط پسر آسا ، پسر ابيا پسر رحبعم پسر سليمان پسر داود . گويد : و چون خدا عز و جل عيسى عليه السلام را از ميان بنى اسرائيل بالا برد و يحيى پسر زكريا صلى الله عليهم و سلم را بكشتند و به قولى زكريا را نيز بكشتند ، خداوند يكى از پادشاهان بابل را كه خردوس نام داشت برانگيخت كه با اهل بابل سوى آنها رفت و وارد شام شد و چون بر آنها غلبه يافت با يكى از سالاران سپاه خويش كه نبوزراذان فيلدار نام داشت گفت : « من قسم خورده‌ام كه اگر بر اهل بيت - المقدس غالب شدم چندان از آنها بكشم كه خونشان در اردوگاه من روان شود ، مگر آنكه كسى براى كشتن نماند . » و فرمان داد از آنها بكشد تا خونشان روان شود و نبوزراذان وارد بيت المقدس شد و در قربانگاه بايستاد و خونى را ديد كه جوشان بود و گفت : « اى مردم بنى اسرائيل قصه اين خون جوشان چيست به من بگوييد و چيزى را مكتوم نداريد . » گفتند : « اين خون قربانى است كه ما كرده‌ايم و خدا نپذيرفته و چنان كه مىبينى پيوسته مىجوشد و از يكصد سال پيش قربان كرده‌ايم و جز اين يكى همه پذيرفته شده است » گفت : « سخن راست بياوريد . » گفتند : « اگر چون روزگار اول بود پذيرفته مىشد ولى پادشاهى و پيمبرى از ما برفته از اين رو پذيرفته نشده است . » نبوزراذان در مقابل آن خون هفتصد و هفتاد كس از سران آنها را بكشت و خون آرام نشد و بگفت تا هفتصد تن از جوانان آنها را روى خون سر بريدند و